تبليغاتX
ترانه پیانو

گنجشک قالی

                   یخ زده بود

پنبه ی آتش

فردا گل می دهد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 9:7 توسط مجتبا آزاد |

 

 

تو اتاقِ بتُنی

رو والُر کتری نیم جوش

سرمای لعنتیه

                     استخون می ترکونه

 

تو اتاقِ جمجمه

تصویرِ کوه ِ یخِ

شعله ی سردِ فتیله

                    تو سرم آتیشفشونه

 

بوی نفت و استخون درد

شعله ی آبیِ والُر

می خوره از روی سیمان

تنِ سرما با تنم بُر

 

ذهنِ من،

               بامِ بلندِ کفترِ سفیدِ صلحه

دو تا جورابِ سیاه

دارن می جنگن با پاهام

استخون تیر می کشه

 

آتیشِ داغِ سیگار

لای انگشتای بی حِسّمو از سرما

به هم جوش می زنه

اشکامو دودِ سیاه

توی زنجیر می کشه

 

 

تو اتاقِ بتُنی

سیمان خاکستری

 

تو اتاقِ جمجمه

سلولِ خاکستری

                         ...جوش می زنن

...مِثِ سیگار مِثِ کتری

 

تنمو با صَتّا خوابِ خوبِ گرمِ خاطره پوشوندم و باز

سرمای لعنتیه

          شعله کُشونه

تصویرِ کوهِ یخه

تو سرم آتیشفشونه

 

بوی نفت و استخون درد

شعله ی آبیِ والُر

می خوره از روی سیمان

تنِ سرما با تنم بُر

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 15:55 توسط مجتبا آزاد |

 

کوچه همون کوچه خونه همون خونه

صدا همون صدا که از تو می خونه

 

تو این شب دلگیر تو خواب مخمل پوش

تو سوژه ی رؤیا من واژه ی خاموش

 

تو بستری از گل تو طرح خیس ماه

بغض تو بارونه من سوزِ سردِ آه

 

تو می رسی به ماه من می رسم به شب

خورشیدکِ عشقِ ما یخ زده تو تب

 

آی بادِ بی سامون من آهم و آوار

خاکستر سردم رو از زمین وردار

 

خاکستر سردم خاکستر آتیش نیس

رو کن نگاهت رو از پشت قاب خیس

 

من بی تو می میرم شب زنده و تنهام

خورشید فردامو از چشمِ تو می خوام

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 17:26 توسط مجتبا آزاد |

به خاطره ی جاودانِ ملودی، بابک بیات

 

از توی غربت خاک تا آسمون

از تو بهتِ چشمِ صد تا چشمه خون

تا تهِ پریدن از اوجِ جنون

رو پرِ پرنده های نیمه جون

 

پاشو پاشو غربتِ ترانه رو دوباره کن

پاشو بی صداترین شب زده رو ستاره کن

پاشو زیر و رو کن این پنجره های نیمه باز

در و دیوارو بلرزون با صدای تلخِ ساز

 

از تهِ غربتِ هر چی پنجره س

که تو کوچه های زخمِ حنجره س

تو و پاییزِ هزار تا بغض و درد

تو و خاکستر سایه های سرد

 

پاشو پاشو غربتِ ترانه رو دوباره کن

پاشو بی صداترین شب زده رو ستاره کن

پاشو زیر و رو کن این پنجره های نیمه باز

در و دیوارو بلرزون با صدای تلخِ ساز

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 16:17 توسط مجتبا آزاد |

 

جور دیگری شب می شود این روزها

:با نور مستقیمِ آهن و عطرِ آبدیده ی بتنِ 

 

من هم بی خیال...

عینک دودی می زنم و

کیف چرمیم را

لبریزِِ طرح و قلم و محاسبه می کنم

آسفالت درو می کنم و

آهن روی آهن جوش می زنم

، با قافیه ی محکمی که نلرزد

 

بی خیالِ عطرِ خیال

 

آهن روی آهن

سیمان روی سیمان

ببینم به کجا می رسد این غولِ گردن شکنِ نفس بر

*   *   *

همه ی اتاقها

سهم خالی تو بودند در فضا

با نور روشنِ نگاهت

ـ حجمهای تهی از تو سرشار ـ

 

بی خود نیست تنگی نفس گرفته ام

آخر

جور دیگری روز می شود این شب ها

:کابوسِ خسته ی خیالِ بادکنکی سرخ

با ریسمانِ نازکِ ترانه ای در دستم

که رفته است.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:43 توسط مجتبا آزاد |