هفت پاره هاى هفته بانو
هفتِ اول:
١
معذرت مى خواهم بانو!
خورشيدى نيافتم
تا به خانه آورم
شب را با شمع كوچكى روشن مى كنيم.
٢
زنبورى پريد
شهابى افتاد
گردن آفتابگردانى چرخيد
- چشمانت، چشمانت، چشمانت
خورشيد بانو!
٣
ماه
صورتش را
پشت پرده
پنهان كرده بود...
آن شب
چشمان مهربانْ بانو را
مِه گرفته بود.
٤
نامت را دوست دارم
: با مكثى بر سين و
سكوتى به قامت الف
دلپذير مى شود جهان
در فرصت ميان اين دو حرف.
پاسخت پذيراست...
جانم... بانو!
٥
كار از كار گذشته بود!
هواپيما با غرشى پريد
و مسافران جا مانده در ليست انتظار
با چمدان هايى از لباس و سوغات و اشك
به خانه بازگشتند.
- تو آنجا بودى بانو!
با خيالِ پرنده شدن.
٦
زمان
از جنس ما نبود عزيزم...
بيا و
با اين هواى دو نفره
يكى شويم بانو!
بيا و دستِ دلم را بگير.
٧
صبح شده بود و من
در انتهاى شبى تيره مانده بودم...
ممنونم مهربانْ بانو!
ممنون كه بيدار شدى و
نان و عسل صبحانه را فراهم كردى
كه پلكهايت را گشودى و
جهانم روشن شد.
...................................................
هفتِ دوم:
١
عشق اعترافى ست ساده بانو!
كه افتاده
ساده و افتاده!
و از همين روست
كه زانوانش مى لرزند
ديدگان و دستانش نيز...
ولى محكم ايستاده است
روى پاى خودش
روى پاى دلش.
٢
تو از اين آينه ى شكسته نترس بانو!
گاه طوفان
پرده را وحشى مى كند
كاغذها، كتابها، صفحه ها و قابها را
به جان هم مى اندازد
و آينه را بر زمين مى كوبد
خُرده - بُرده اى هم ندارد
ناخوانده مى آيد و مى رود
تو هم نترس
تا رُفت و روبِ ريز ريزِ آينه ها
و ناخوانده اى ديگر...
٣
كليد قفلى!
در روزن تاريك جهان وامانده...
.
.
.
خسته ام بانو!
خاك اين زمين
بوى خون مى دهد
و آنكه ايستاده
محكم و قاطع گردن برافراشته
نه براى ابراز عشق
كه براى كُشتنش.
٤
سهم نانم را به تو بخشيدم بانو!
سهم پونه ها و اقاقيا را
سهم نيمه روشن جهان
سهم ستارگان و ماه
سهم سيب و چشم اندازها
سهم چشمه ها و لبخندها
فقط آواز كوچكت را به من بده
مى خواهم
دلى از عزاى كوچه ها در بياورم.
٥
آه...گُل بانو
گلم
زخمى
شقايقِ عريان در كوير تشنه ى تن من!
٦
قول و قرارى نداشتيم
گپى خودمانى
كه به سرفه و سكوت كشيده شد
دمى سيگارى گيراندم و
من، من شدم
و تو، بانو...
قول و قرارى گذاشتيم.
٧
پايان پذير نيست اين:
سايه بان
بان
بان
بانو...
جان
جان
بانو...
حتا اگر رديفش را قافيه كنى!
...................................................
هفتِ سوم:
١
تمام تلاش زمين
چرخيدن به دور تو بود ماه بانو!
حتا پيش از انفجار بزرگش.
٢
خيلى پيشتر از كشف آينه ها
مرا رو سفيد كرده بودى...
من در چشم تو بودم و
بانو در چشم من
با جدارى از شيشه ى زلال هوا
در تو نفس مى كشيدم و
در هواى خوب تو پوست مى انداختم
كم كم كه آينه ها كشف شدند
پيشانى بلند تو بود از تمام خوبى ها
بر تارك جهانم.
٣
تمامش همين است:
پرده اى كه فرو مى افتد
در پرده اى ديگر بالا مى رود
- من، دريا، موسيقى، بانو -
تلاشش همين است
بانو دريا، بانو طوفان، بانو موج موج موج ...
٤
گلم، بهار كن
بهارجانِ بانو، بهارنازِ نارنج، بهارگيسِ گيسو
گلم، بهار كن
بهار كن ببار و بار و برگ و عطر آشتى شكوفه ريز در من و بريز بر من و بهار كن گلم
گلم، بهار كن
به جاى پاى مانده ى تمام فصل هاى مانده - ماندنى ترين تويى بهار كن
به جان من!
٥
اندازه شده ام
- هم وزن باد و هم سنگ رودخانه ها -
هم راه تو در برخوردِ با درياها
هم خورشيدِ تو براى روشنى فرداها
باغى و جنگل
چراغى و آينه
شمعدانى و پنجره
عطر و حضور
ملكه بانوى كندوهاى وحشى
در دل كوهستان هاى بكرى
كه جهان را
از عسل شعرت شيرين مى كنى
و پلى
كه از مرزهاى خوشبختى ممنوع
مسافرت را به سلامت عبور مى دهى.
٦
بوسه ات بانو
لبم را شيرين مى كند
تلخىِ روزگار را!
٧
سپاس گزارم بانو!
آب و دانه ى پرندگان را
پشت پنجره مى گذارى
- سهمى از روزىِ خودمان -
و خورشيد را
به خانه دعوت مى كنى.
...................................................
هفتِ چهارم:
١
انگار مى كنم
عشق خارج مى زند...در پرده اى كه كوك مى خورد
- جيغ مى كشد
چند گام بالاتر از هاى و هوى هميشگى خودش
گيتار عاشق بانو!
٢
عشق در همه چيزى هست:
در آشپزخانه لاى ظرفهاى شسته نشسته
در يخچال توى عسل و مربا و خامه ى نصفه نيمه
در كتابخانه
توى حيات مجسم و ليست خريد مارگريت دوراس
توى اشعار پراكنده ى پابلو نرودا
توى دل سگ و مرشد و مارگاريتاى بولگاكف
توى آبلوموف...
چرا كه دست تو آن را ورق زده
روى سينه ى كشيده ديوار خانه
چرا كه سايه ى تو از آن رد شده
توى گيتار جيمى هندريكس هم در همهمه ى جيغ و جارش حتا...
اصلن
توى همين چهار حرفِ ساده ى بانو
كه تركيبش
تفسير من است از تمام خوبى ها و عشق
كه در همه چيزى هست.
٣
پيش از حضورت بانو!
سينه ام را
بخشيده بودم به پرندگان
گلويم را به آوازشان
چشمانم را به درياها
اندوه شده بودم
در هيئت مرغى دريايى
با نُتهاى ريزى به جاى دانه بر نوك!
٤
گلايه اى نبود
نيمى از آوازم
در كوچه جا مانده بود
نيمى پشت در
با نور ملايمى كه در خانه...
بانوى مايلى كه دُردانه...
گلايه اى نبود
موسيقى
جريان خودش را داشت مى نواخت
كه با پيانو
بر سطح چوبى رودخانه شناور بود
شعر
جريان خودش را
در پستوهاى خانه و گوشه ى تاريك چراغ خواب...
كار
جريان خودش را
كه در نبودمان قسمت مى شد
و هر چه كه با هر چيزى كه جريان خودش را داشت
گلايه اى نبود، دلتنگى...
٥
روزهاى سرگردانى
از شبِ پيش
پس از گريه هاى بى چراغى مان
مثل روز، روشن بود
مثل شب، تيره
بانو!
دعوتم كن به يك پياله آب و
روزِ روشنِ پس از شبِ پيش از سرگردانى.
٦
آسمان ريسمان كردن
براى صيد ماهى لغزيده از نگاهم
وقتى بادكنكى نخ پاره
كه ماه مى شود
و بر سطح درياچه طنازى مى كند...
اى دريغ!
بانو آهو
كه در كمين گاه جنگل انبوه نگاهم
گم مى كنمش.
٧
بانو آسمان نيست - بانوست!
بانو خورشيد نيست - بانوست!
بانو ماه نيست - بانوست!
بانو ستاره نيست - بانوست!
بانو پرنده نيست - بانوست!
بانو كتاب نيست - بانوست!
بانو ترانه نيست - بانوست!
بانو واژه، چراغ، آينه نيست - بانوست!
بانو فقط بانوست
و اين همه را من - در خود - او دارد!
...................................................
هفتِ پنجم:
١
عطر تو
بوى خاصى دارد
كه در هيچ فروشگاهى نيافته ام.
بوييدن - نفس كشيدنت
گلهاى درونم را به وجد آورده
مى بويمت بانو!
و تمام فصلهايم بهار مى شود.
٢
با تو زيستن
هر روزم را تازه تر مى كند - ترانه تر...
زيباتر مى شوم هر روز
كه از نگاه تو باز مى گردم
از كابوس ها دورم كرده اى هر شب
كه در آغوشت
به خوابهاى بى نهايتِ رويا مى روم
و باز مى گردم
هر روز به اشتياق جستجوى بانو - تويى در روياها...
٣
دوستت دارم بانو!
به تمام زبان هاى زنده ى دنيا
دوستت دارم
به زبان درختان و پرندگان
به زبان وحشى طبيعت حتا
آنگونه كه طوفان و زلزله
كوه ها و اقيانوس ها را جابجا مى كند
اينگونه كه در يك چشم به هم زدن
جهان هيچ مى شود - پوچ مى شود و
در دورانِ كشف نشده اى از تاريخ
در جزيره اى دور
كشتى دلم
آرام در كنارت پهلو مى گيرد.
٤
راستى را
تو به من آموخته اى بانو!
يگانگى را
و تحمل ناهمواريهاى روزگار.
راستى را
تو به من
كه از كوچه پس كوچه هاى پر خطر
يك راست
به خانه ى قلبمان مى رسد.
٥
اسيرم كرده
تكه اى از هوا
كه بى بانو
در سينه رفت.
در گير و دارِ مسيرى
كه رفت و باز نمى آيد بالا
درگيرِ گلو
دارِ بى هواشدگى شده ام
كه اگر سر نرسى
از سر مى افتم و ... تمام.
٦
از خيل آدميان مى گذرم
از خيرشان نيز...
آدميان چشم دريده اى
كه پوست نازك عشق را
سلاخى مى كنند و در ويترين نگاهشان آويزان
آدميان درنده اى
كه لبخند را
جز براى نشان دادن تيزى دندانهاشان
به هم تعارف نمى كنند
آدميانى
با قالبى تيره و تهى در سينه هاشان...
مى گذرم از اين مسير هولناك
تا نوازش مهربانت بانو
كه مرا
از ترس ها و كابوس ها
به نوازش ها و بوس ها
به رويايى دوباره باز مى گردانى.
٧
كارم سَر رفتن شده است
سَر مى روم از تو بلورْ بانو!
سَر مى روم از بلور انگشتانت
سَر مى روم از بلور نگاهت
سَر مى روم از بلور تنت
سَر مى روم و سُر مى خورم در بيكرانگى...
...................................................
هفتِ ششم:
١
بى اثر بود مُسكن ها
بر سر دردى بى وقفه...
- تنها بوسه اى بر پيشانى ام
آنچه
درد را مى خشكاند
رنج را مى ترساند
و ترس را
مى كوچاند به تاريكى هاى هميشه در ابتذال
تنها بوسه ات بانو!
٢
آنچه كز او مى ترسم
مرگ نيست
به دَرَك واصل شدن
در آخرين لحظه اى ست
كه چشمانم
از عشق تهى شده باشد
- كه تهى از وجود شده باشم -
آنچه كاينچنين مى ترساند مرا
هراس شرم آور قلب تپنده اى ست
كه در راهى به پايانْ نزديك
با شتابى فرصت سوز
باز مى رانَدم از باز رهايى و
باز ديدنت، باز گفتنت، باز خواندنت بانو!
٣
خلاصه ى تو
آب بود با نور
آب بو بانو
بانو
خلوص من!
٤
بيگانه اى در كوچه سوت مى زند
بيگانگانى در خيابان ها
و شهرى در بيگانگى...
در اين مرزهاى بيشمار
جهانى سوت مى زند در مدارى بيگانه از خويش
تنها تو آشناى منى اى آشنا بانو!
در كنج اين ايستگاه هميشگى
در انتظار اين قطار نيامده - رفته
كه سوت مى كشد
سوت رفتنش را
سوت آمدنش شايد...
اى آشناى يگانه
پس در كدام قرارِكدام ايستگاه
از غربت غريب اين همه بيگانه مى رهانيم!؟
٥
اين خانه را من ساخته ام
نه با آهن و آجر و سيمان
كه با دلم
كه با دلى
كه با دل دلى
كه بانو
با نور و آينه و آفتاب
با رود و پنجره و ماهتاب
بانو
به من بخشيده است.
٦
صلحى بزرگ را آرزو مى كنيم
بانو
و من
هر غروب
در كنار پنجره اى كه
نگاهمان را
از خانه هاى نزديك و دور
تا بيكران هاى جهانى گرفته خون
به بى سرانجامى و ناممكنى
مى كشاند...
اما دوباره هزار بار بيشتر
آرزو مى كنيم ما
صلحى بزرگ را
٧
باران نمى بارد
بيخود به آسمان دل نمى بندم
تنها
چشمان شادى آفرين تو
اميد من است بارانْ بانو!
در اين شوره زار يأس
...................................................
هفتِ هفتم:
١_هفته بانو_
جای دیگری اتفاق می افتد
- دستی که می اندیشد
فکری که می نویسد
و کلامی که
به راه می انجامد
شعر
معجزه ی گفتگوی پرندگان است
و انسان
ایجاز فراگشتِ تفکری
که به ماهیان
ختمِ به خیر می شود.
پس در جای دیگری ست گشایشِ نیایش ها
همین که از پنجره ها
دیوارها فرو می افتند
و دستگیره ها
بالهای گشوده ی پرندگان دریایی می شوند.
٢_هفته بانو_
سرابِ راه بود
که سراسیمه
از حاشیه ی جاده
خود را به دریا می رساند
- دستش رو شده بود
دلش را به دریا زد!
٣_هفته بانو_
خط فرضی استوا
حقیقتی محض است
برای سرگشتگی.
زمینی که لمسش می کنیم
مجاز آسمان ناگشوده ای ست
برای بالهایی حقیقی
که در واقعیت جهان
به خاک و خون کشیده شده است.
پس خورشید نیز
دروغی بیش نبود
در دو سوی کره ای که
زمان را به بازی گرفته است.
٤_هفته بانو_
نیازی به سرودن شعر نیست
- تکه نانی
جهان را سیر می کند
نوازشی
زخمش را مرهم می بخشد
و گپی خودمانی
دلش را آرام... -
٥_هفته بانو_
علامت ها اگر عوض می شدند
جور دیگری زندگی می کردیم
شاید بهتر!
مثلن
با سبز می ماندیم
با قرمز می رفتیم
و زرد هم
هشداری برای هشیاری نمی شد
یا
چپ، راست می شد
و پایین، بالا
آتش، آب می شد و
جنگ، آشتی
و مناطق مین گذاری شده ی ورود ممنوع
تفرجگاه انسان و پرنده و
باغ و بهار و رود و درخت
گلوله، گل می شد و
مرزهای دشمنی
به برابری و دوستی می رسید
و اینهمه اخبار جنگ و تهدید و فشار
سکوت می شد فقط
سکوت و سکوت و سکوت
کاش علامت ها عوض می شدند
حتمن جور بهتری زندگی می کردیم!
٦_هفته بانو_
روزی به بار می نشیند
این درخت خاموش
که در زمین نفرین شده ای
در گوشه ای از برهوت
در خود
به بی بهاری و بی بارانی
شکسته است.
روز دیگری
که از این روزهای خشم و آتش و خون
می گذرد.
روز زخمهای شکفته
روز شکوفه های زخمهای شکفته
روز باران شعر شکوفه های زخمهای شکفته
روز دیگری به نام آزادی...
٧_هفته بانو_
هفت پرنده
از هفت نایِ نیِ هفت بندی
پر گشودند
هفت آسمان
از هفت جای زمین
به صدای دریاها
گوش خواباندند
هفته ها از هفتْ لبریز
با ابرهای فراموشی
از چشمه های خشکیده سر رفتند
روز هشتم باران آمد.
مجتبازاد خرداد-مرداد٩١
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 12:48 توسط مجتبازاد
|