پشت به آفتاب و شب
در دهان باد مي پيچيدم
و پرنده اي
از خيال ِ ديوارهاي بلند مي پريد
من نبودم
با چشمانِ شادي بخشِ پرنده اي
و پرنده ي رو به آفتاب و شب
از كنارِ ديوارها مي گذشت
من نبودم
با پرنده ي شادي بخشِ چشمانت
- رو به تمامِ پنجره هاي باز -
با ياس و ياد و يأسهاي كشيده بر خيالِ تمامِ ديوارهاي بلند
من نبودم
و فرشته ها دردِ مرا مي كشيدند و مي مردند
تا متولد شوم هر لحظه
با اندوهي كه از دهان باد
پرنده مي شد
* * *
رو به آفتاب و شب
در دهان نسيمكي لغزان
سرود مي خواندم
و پرنده
در خيالِ خطوط آجرهاي قرمز محو مي شد...
من بودم
با خيالِ دردهاي ورم كرده در چشمانم
رو به تمامِ پنجره هاي بسته.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 7:24 توسط مجتبازاد
|